رفتن به محتوای اصلی
English Version

میان خیال و تجربه

پیش از آنکه چیزی به تصویر، فضا یا صدا تبدیل شود، لحظه‌ای وجود دارد که هنوز نامی ندارد.

نه کاملاً فکر است.

نه هنوز فرم گرفته.

نه به زبان آمده.

فقط حضوری است مبهم؛ چیزی که در جایی میان حس، خاطره و تصویر شکل می‌گیرد و اگر به آن توجه شود، شاید راهی برای دیده شدن پیدا کند.

نخستین مواجهه‌ام با تصویر، از نقاشی شروع شد؛ نه در یک مسیر رسمی، بلکه در کنار پدرم. او نخستین و تنها استاد واقعی من بود؛ کسی که پیش از آموزش تکنیک، اهمیت نگاه کردن را به من آموخت.

از همان‌جا، تصور فقط تصویری روی کاغذ نبود.

راهی بود برای مکث کردن.

برای نزدیک شدن به چیزی که هنوز کامل فهمیده نشده بود.

برای دیدن رابطه‌هایی که در نگاه اول خودشان را نشان نمی‌دهند.

نقاشی، پیش از آنکه درباره‌ی موضوع باشد، درباره‌ی دیدن است؛ درباره‌ی اینکه چشم کجا می‌ایستد، چه چیزی را دنبال می‌کند، چه چیزی را نادیده می‌گیرد و چگونه از میان جزئیات، به کلیتی خاموش اما زنده می‌رسد.

روی کاغذ یا بوم، هر خط می‌تواند چیزی را آشکار کند و چیزی را پنهان بگذارد. هر سایه، هر فاصله، هر سطح خالی و هر مکث، بخشی از یک تصمیم است. گاهی آنچه حذف می‌شود، به اندازه‌ی آنچه باقی می‌ماند معنا دارد.

سال‌ها بعد، معماری همان نگاه را به مقیاسی دیگر برد.

در معماری، تصویر دیگر روی سطح باقی نمی‌ماند. وارد زندگی می‌شود؛ به فضا، حرکت، ماده، نور واقعی و تجربه‌ای تبدیل می‌شود که لمس می‌شود، استفاده می‌شود، تغییر می‌کند و در حافظه می‌ماند.

شاید نقطه‌ی میان نقاشی و معماری همین‌جاست: جایی که تصویر از قاب بیرون می‌آید و با انسان، زمان، عملکرد، فرهنگ و واقعیت روبه‌رو می‌شود.

نقاشی می‌تواند جهانی درونی بسازد؛ جهانی که به قوانین خودش وفادار است. اما معماری باید آن جهان را به حضوری واقعی تبدیل کند؛ حضوری که دیگران بتوانند در آن راه بروند، مکث کنند، زندگی کنند و بخشی از تجربه‌ی خود بدانند.

در این مسیر، زیبایی کافی نیست.

زیبایی اگر فقط در ظاهر بماند، زود تمام می‌شود.

آنچه ماندگارتر است، کیفیتی است که پشت ظاهر پنهان شده؛ نوعی دقت، سکوت و ضرورت. چیزی که شاید در نگاه اول توضیح داده نشود، اما حضورش حس می‌شود.

نور، متریال، رنگ، سیاهی، صدا، فاصله و خالی‌گذاشتن، هرکدام می‌توانند بخشی از این زبان باشند. اما هیچ‌کدام به‌تنهایی معنا نمی‌سازند. ارزششان زمانی شکل می‌گیرد که در رابطه با یکدیگر قرار بگیرند؛ وقتی فضا یا اثر، به جای نمایش دادن خود، اجازه می‌دهد تجربه آرام‌آرام ساخته شود.

همیشه به آثاری نزدیک‌تر بوده‌ام که خودشان را یک‌باره توضیح نمی‌دهند.

آثاری که در آن‌ها چیزی برای کشف باقی می‌ماند.

چیزی که نگاه را کندتر می‌کند.

چیزی که اجازه نمی‌دهد تصویر، فضا یا صدا در همان لحظه‌ی اول تمام شود.

خلق کردن، برای من، فقط رسیدن به نتیجه نیست. نتیجه مهم است، اما مسیر رسیدن به آن نیز بخشی از حقیقت اثر است؛ مسیری از دیدن، انتخاب کردن، حذف کردن، ساختن، تردید کردن و دوباره نگاه کردن.

گاهی یک اثر زمانی معنا پیدا می‌کند که فقط تحسین نشود، بلکه برای لحظه‌ای نگاه را متوقف کند؛ باعث شود چیزی آرام‌تر دیده شود، چیزی عمیق‌تر حس شود، یا پرسشی در ذهن باقی بماند.

معماری، نقاشی و موسیقی سه مسیر کاملاً جدا نیستند. هرکدام راهی هستند برای نزدیک شدن به کیفیتی مشترک؛ کیفیتی که شاید نتوان آن را کامل توضیح داد، اما می‌توان آن را ساخت، دید، شنید یا تجربه کرد.

گاهی این کیفیت در یک سطح تیره پیدا می‌شود.

گاهی در یک خط آرام.

گاهی در فاصله‌ی میان دو ماده.

گاهی در نوری که فقط بخشی از چیزی را آشکار می‌کند.

و گاهی در سکوتی که اجازه می‌دهد نگاه بیشتر بماند.

آنچه اهمیت دارد، ساختن حضوری است که فقط دیده نشود.

فقط مصرف نشود.

فقط برای لحظه‌ی اول نباشد.

حضوری که بعد از دیدن، بعد از ترک کردن فضا، بعد از تمام شدن صدا، هنوز در ذهن ادامه پیدا کند.

شاید تمام مسیر همین باشد:

نزدیک شدن به چیزی میان تصور و تجربه.

میان دیدن و فهمیدن.

میان آنچه ساخته می‌شود و آنچه آرام در حافظه باقی می‌ماند.

پرترهٔ نریمان فاطمی، معمار و هنرمند مستقر در دبی، با عینک در برابر پس‌زمینه‌ای تیره.

Self-Portrait

Back to Home