داوینچی برای من هیچوقت فقط یک نقاش نبود.
اولین بار، از طریق پدرم با آثار و طراحیهای او روبهرو شدم. آن زمان شاید هنوز نمیدانستم چه چیزی در داوینچی برایم متفاوت است. فقط حس میکردم با کسی طرفم که جهان را از یک نگاه نمیبیند. سالها طول کشید تا بفهمم آن تفاوت، فقط در گستردگی کارهای او نبود؛ در ذهنی بود که میان تصویر، فکر، ساختن و فهمیدن مرزی قطعی نمیگذاشت.
برای داوینچی، نقاشی، بدن انسان، ماشین، پرواز، معماری، آب، نور و حرکت موضوعاتی جدا از هم نبودند. همه بخشی از یک تلاش بزرگتر بودند؛ تلاشی برای فهمیدن جهان از راه دیدن.
شاید همین چیز است که او را هنوز زنده نگه میدارد.
نه فقط نقاشیهایش. نه فقط اختراعاتش. نه فقط نبوغی که بعدها دربارهاش نوشته شد.
بلکه شیوهٔ نگاه کردنش.
داوینچی از آن ذهنهایی بود که پیش از پاسخ دادن، مشاهده میکرد. طراحی برای او فقط راهی برای ساختن تصویر نبود؛ راهی بود برای فکر کردن. وقتی چیزی را میکشید، فقط آن را ثبت نمیکرد. داشت آن را میفهمید.
بدن را میکشید تا ساختارش را بفهمد. آب را دنبال میکرد تا حرکتش را بفهمد. ماشین را تصور میکرد تا امکانش را بسنجد. پرواز را بررسی میکرد، نه فقط بهعنوان رؤیا، بلکه بهعنوان مسئلهای که باید دیده، تحلیل و دوباره تصور شود.
دفترهای داوینچی شاید روشنترین تصویر از همین ذهن باشند. V&A Museum دربارهٔ این دفترها مینویسد که آنها شامل نمودارها، طراحیها، یادداشتهای شخصی و مشاهدههای او هستند؛ چیزهایی که تصویری کمنظیر از شیوهٔ دیدن جهان توسط او به دست میدهند. در این دفترها فقط طراحیهای زیبا دیده نمیشود؛ مشاهده، آزمایش، ایده، پرسش و تصویر کنار هم قرار گرفتهاند. همین کنار هم بودن است که اهمیت دارد.
برای بعضی ذهنها، هنر و علم دو مسیر جدا نیستند؛ دو شیوه برای نزدیک شدن به یک جهاناند.
داوینچی نقاش بود، اما فقط نقاش نبود.
The National Gallery او را نقاش، مجسمهساز، معمار، طراح، نظریهپرداز، مهندس و دانشمند معرفی میکند. اما اهمیت این گستردگی فقط در تعداد عنوانها نیست؛ در ذهنی است که نمیتوانست جهان را به بخشهای جدا و بیارتباط تقسیم کند.
طراح بود. معمار بود. مهندس بود. مشاهدهگر بود. و شاید مهمتر از همه، کسی بود که کنجکاوی را به یک روش زندگی تبدیل کرده بود.

صحبت کردن دربارهٔ داوینچی فقط صحبت کردن دربارهٔ گذشته نیست. او هنوز برای امروز مهم است، چون جهان امروز هم به ذهنهایی نیاز دارد که رشتهها را زندان نکنند؛ ذهنهایی که هنر را از علم جدا نبینند، طراحی را از ساختن جدا نکنند، مشاهده را از تخیل دور ندانند، و زیبایی را بدون فهمیدن کافی ندانند.
در بسیاری از روایتها، داوینچی بهعنوان نابغهای استثنایی معرفی میشود.
اما چیزی که برای من جذابتر است، خود نبوغ نیست. مسیری است که پشت آن قرار دارد: دیدن، پرسیدن، ثبت کردن، آزمایش کردن، شک کردن و دوباره برگشتن.
این بخش انسانیتر داوینچی است. ذهنی که در یک پاسخ متوقف نمیشود.
ذهنی که یک موضوع را به پایان ساده نمیرساند.
ذهنی که از نقاشی به آناتومی میرود، از آب به ماشین، از پرواز به معماری، و از مشاهده به تخیل.
شاید به همین دلیل، ناتمام ماندن بعضی آثار او فقط یک نقص تاریخی نیست. گاهی بیشتر شبیه نشانهای از ذهنی است که همیشه در حرکت بوده؛ ذهنی که یک پاسخ برایش کافی نبوده و هر مشاهده میتوانسته راهی به پرسشی دیگر باز کند.
این برای هنرمند، معمار یا طراح امروز هنوز درس مهمی است.
اگر دیدن فقط به سطح محدود شود، طراحی هم سطحی میشود. اگر دانستن فقط به اطلاعات محدود شود، خلق کردن جان نمیگیرد. اگر رشتهها بیش از حد از هم جدا شوند، ذهن بخشی از آزادی خودش را از دست میدهد.
داوینچی یادآوری میکند که خلاقیت فقط تولید تصویر زیبا نیست.
خلاقیت میتواند نوعی روش فهمیدن باشد.
روشی برای نزدیک شدن به جهان. برای دیدن رابطهها. برای پرسیدن سؤالهای بهتر. برای تبدیل مشاهده به تصویر، تصویر به ایده، و ایده به امکان.
شاید احترام من به داوینچی با گذر زمان بیشتر شده است. در ابتدا، گستردگی کارهایش برایم جذاب بود؛ اما امروز، بعد از سالها درگیری با طراحی، ساختن، ایده و اجرا، چیزی عمیقتر از گستردگی در او میبینم: نوعی شیوهٔ مواجهه با جهان. شیوهای که در آن دیدن، پرسیدن، طراحی کردن و ساختن از هم جدا نیستند.
جهان تغییر کرده است. ابزارها عوض شدهاند. تصویرها سریعتر از هر زمان دیگری ساخته میشوند. اما سؤال اصلی هنوز همان است:
آیا فقط تصویر میسازیم، یا واقعاً میبینیم؟
داوینچی برای من یادآور همین سؤال است.
اینکه پیش از خلق کردن، باید دید. پیش از طراحی کردن، باید فهمید. و پیش از تقسیم جهان به رشتهها و عنوانها، شاید باید اجازه داد ذهن، رابطهٔ میان چیزها را کشف کند.
چون بعضی ذهنها، اگر در یک قالب بمانند، کوچک میشوند.
داوینچی از آن ذهنها بود.
ذهنی که مرزها را نمیپذیرفت.

